سلام
چطورین؟ خوبین؟ ما هم بد نیستیم. الانه بابام مهمون دارن،منم نشستم اینجا! سه سوت مسرم سراغ عکس که دیگه معلوم نیست کی فرصت شه آپ کنم! عنوانی هم در کار نیس! فعلا همین! پ.ن: عکسها رفع اشکال شدن!






+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 19:55 توسط StarFish |
سلام
خوبین؟
ما هم خوبیم بد نیستیم.
آآآآای! یه مرضی گرفتم به نام سرما خوردگی،مشکوک به آنفلوانزا! بعلا که دارم یه قرصایی میخورم ولی هنوز خوب نشدم! از صبح تا حال پونصد تا عطسه کردم!
خب سریعا میریم سراغ عکسا..چون مامان و بابام مسافرتن و من شدم همه کاره باید برم به بچه ها نهار بدم!
ببخشید اگه هیچ کدوم از عکسا محتوی ندارن. دوتا دلیل داره:هم اینکه وقتشو ندارم برم دنبال سوژه،هم اینکه رفتم تو کار پرتره،پرتره هم نمیشه اینجا گذاشت!!!
خب...
آدما





لوازم!



حال ندارم! :(
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:58 توسط StarFish |
سلام
چطورین؟ خوبین؟
ما هم خوبیم بد نیستیم.
چه خبرا؟ ما هم سلامتی.
میدونین من چیکار کردم؟ واسه خودم یه پروژکتور عکاسی اختراع کردم! البته فکر کنم روز اولش هم کارش همین بود،ولی اصلا قیافهء خوبی نداره! هروقت راه افتاد و ازش استفاده کردم عکسشم براتون میذارم کلی بخندین!
پست امروز آخرین سری از عکسهای قدیمی و یه کم از عکسهای جدیده.
لطفا لذت ببرید!
یک دهات در شهر کرمان به نام "لنگر"





پیشی خوشمله!

یک عدد پیچ و دو عدد پا!


خب عکسهای قدیمی تموم،حالا بریم سر جدیدی ها! البته خیلی نیستن،ولی " کاچی،بعض هیچی!"
دریاااا...

گل و گیاه



دیگه امروز همین!
این کیک شیرینی ها رو هم تو یه روز از خودم فشاندم!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:16 توسط StarFish |
سلام
خوبین؟ ما هم بد نیستیم! هنوزم همون عکسهای فلیکرن! گلهای بنفشه پسر خاله ها! اون دوران که مدرسه میرفتیم! دیگه فعلا همین! پ.ن: اینم ببینین بخندین!






+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 2:48 توسط StarFish |
سلام
خوبین؟؟ ما هم خوبیم،بد نیستیم. چند روز پیشا به بدختی رفتم تو فلیکرم. عکسهای قدیمی رو در آوردم. حالا تو چندتا پست براتون میذارم تا تموم شن،بعد دوباره عکسهای جدیدمو میذارم. گل پامچال...آی گل پامچال! بیرون بیا..فصل بهاره!! گلبرگهای رز این دوتا عکس گل بنفسه رو اصلا ادیت نکردم،دیدم رنگش خوب بود دیگه دست کاریشون نکردم. برگهای رز مینیاتور آلاچیق ماه تو روز روشن پروانه حب دیگه...فعلا همین! پ.ن: دوستای خوبم،بلاگفایی ها،من هرکار کردم نتونستم تو وبتون نظر بدم،اشکال از نتمونه. بدونین که بهتون سر زدم!








+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:54 توسط StarFish |
سلام
خوبین؟ ماهم خوبیم بد نیستیم.
چه خبرا؟ ما که سلامتی. الحمدالله به لطف خدا و بنده های خدا (اونایی که صلوات فرستادن!) بابا بزرگم حالشون بهتره.
تو این چند وقت که پیدام نبود خاله م یه دختر کوشولو موشولوی خوشگل زاییدن! که خیلی خیلی دوسش دارم.
دیگه اینکه..از دیروز این سومین باره که دارم سعی میکنم آپ کنم! دیروز که دم افطار بود و ما مهمون بودیم. الانه هم داشتم عکسارو آپلود میکردم که سیس هنگ کرد. تازگیا کامپیوترمون داغ میکنه!!
خب دیگه...رفتیم تو عکس!
گل تاج خروس

یه جور داوودی

اسم این دوتا گل رو نمیدونم!


برگ

آتیییییییییش!

اینم دختر خاله م!

خب دیگه واسه امروز فکر کنم بس باشه!!
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط StarFish |
سلاااااااااااااام! چطورین؟؟ خوبین؟
آخیی! دلم براتون تنگ شده بود! شرمنده من مدت طولانی این بودم،اینترنتمون قطع شده بود،بابام هم نبودن شارژش کنن،دایال آپ هم که کلا از رده خارجه،در نتیجه ما شدیم طفلکی!! چه خبرااااا؟؟؟ ما بابا بزرگمون یه کم کسالت داشتن،الحمدالله بهترن. خواهشا براشون دعا کنین و نفری پنج تا صلوات بفرستین که زود خوب شن. امروز براتون عکسایی آوردم که رنگاشو دست کاری کردم. البته عکسهای اخیرمو هم رنگ کاری کردم،ولی اینا رو چون اینترنت نداشتیم و من بیکار بودم،از روی خیال راحت ادیت کردم. خدا کنه خوب شده باشن. راه میره به سمتش! پرنده های محل رو سقف خونهء همسایه پاتوق کرده بودن!(در اصل چهارتا بودن،اون یکیش خم شده!) از پشت پنجرهء قطار گرفتم. تو راه جاهای قشنگ زیاد بود،اما فرصت نمیشد زیباییشو تو دوربین بگنجونم. این عکس خورشیده و در روز روشن گرفته شده،ولی به همون دلایلی که گفتم اینجوری شده! میدونم واسه این عکس یه کم دیر شده،ولی این عکس ماهه،۱۵ شعبان امسال! چون تو خونه نشسته بودیم گفتم یه یادگاری موندگار از اون شب داشته باشم! بازم خورشید از تو قطار ایستگاه بین راه یادم نیس دقیقا این وسیلهء نقلیه تو این عکس چیه،یا اتوبوسه یا سایهء قطار! این لکه های گوشهء عکس مال کثیفی شیشه های قطاره. این درخته جلو خونمون بود. حاج خانوم تو خیابون! این آخربن عکسیه که تو قطار گرفتم،قول میدم!!! از میون این همه آدم،فقط یه نفر دست به طرف این بچه دراز کرد،واقعا باعث تاسفه... اینم روز عید نیمه شعبان،تو خیابون ما همه شربت و شیرینی میدادن،چقدر هم محله ایهای بامعرفتی داریم! این بچه خیلی قیافهء بانمکی داره! اینم یخ مدل دیگه ش ... فکر کنم برا امروز کافی باشه!!!! فهلا پ.ن: خانم سه نقطه از پست هفتاد و یک تا پست هشتاد عکسها ادیت نشدن،دوست داشتین یه نگاه بندازین.






![]()









+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:19 توسط StarFish |
سلام
چطورین؟ خوبین؟
ما هم خوبیم بد نیستیم!! حرفی نیست غیر از یه کوله بار عکس!
تو این چشم غروبو میشه دید.

یه دوست خیلی عزیز این عکسو واسه من گرفته،همینجا ازش خیلی تشکر میکنم،چون یکی از شاهکارهای خلقته!

چندتا عکس گل...



غروب غم انگیز

گردش بودیم..

بناهای همسایه داشتن آب پاشی میکردن!

لبهء این نعلبکی مثل لب شده!

بدون شرح..
کسی کلید اینو ندیده؟؟

تی وی بزرگ!

و آخر از همه این قلب که منو یاد عکسهای اینترنتی میندازه!

برای امروز همین..!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:53 توسط StarFish |
سلام
خوبین؟
اومدم باز آپ کنم. حال و حوصلهء وبلاگ نویسیم رفته،در عوض همش میخوام عکس بذارم!
کاکتوس


این گل آفتابگردونه

پاپیتال به چه عظمت!

درخت کاج

پیاده رو

برگهای خیس(البته تو این عکس خیلی خیس به نظر نمیان!)

و چندتا عکس گل..



دیگه فعلا همین..
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:26 توسط StarFish |
سلام
چطورین؟ خوبین؟
ما هم خوبیم بد نیستیم!
آخییی! چقدر دلم تنگیده بود یه هفته نبودم! چقدر همه لطفیدین و کامنت گذاشتین! مرسی که فراموشم نکردین!
حیف که هنوز فرصت نکردم عکسهای تهرونو بذارم رو کامپیوتر،فعلا براتون از عکسهای نه چندان جدید میذارم..تا بعد!
استخخخخر!

این ته فنجون قهوه خوریه!

این گندمزار عشق من بید! به گندم های طلاییش هم رسیدیم!

اینم طلاییهاش!

این..

حیاط بزرگ و سرسبز!

فکر کنم غنچهء شمعدونیه! میدونین که من چقدر اسمها رو بلدم!

بدون شرح..

باغچه مونو که خیلی براش زحمت کشیده بودم!


خب دیگه..امروز پر شد!
تا بعد!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 17:22 توسط StarFish |
سلام..خوبین؟ ما هم خوبیم بد نیستیم!
ماتیلدا و نینا رسیدن بخیییییییییییییر! ماتیلدا جونی کی بیایم دیدنت؟؟! دلمون برات تنگیده گلم! .. اینم کوله بار عکس امروز.. از این شاتها خوشم میاد!! از یان عکس یاد نوکیا میوفتم! داداشم در حال فوتبال بازی بود! دست خودم نیس خب،عکس پا دوست دارم! یادش بخیر عید امسال مشهد،پیرمرده تو پاساژ حکیم..! این دوتا آخری هم مال SU چونکه وقتی اینا رو دید کلی بهم انرژی مثبت داد! دیگه همین.. قعلا





![]()




+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:49 توسط StarFish |
سلام خوبین؟ ما هم خوبیم.
میدونین چی شد؟ من دیگه حوصلهء خاطره نویسی ندارم! نمیدونم چی شد ییهو اینجوری شدم،ولی شدم!
تصمیم گرفتم کلهم فوتوبلاگش کنم و خلاص!
البته اگه خدا یاری کنه!
خب...یه چندتا عکس میذارم تا بعدا..
این پروانه خیلی عزیزه..دوسش میدارم!

این مورچه روی سی دی له شده بود!
پامچال..به نظرم!

رز سرخ..

رز مینیاتور...

شمعدونی فکر کنم...

تعریف از خود نباشه،ولی من عاشق این دوتا عکسم!


اگه دستم تکون نمی خورد خیلی عکس بهتری میشد..

این عکس مدت مدیدی وال پیپرم بود.

این برگ هم تو گلدون بود،داشتم تمیزش میکردم. اینو برداشتم دیدم داره تجریه میشه..کلی رفتم تو کف!

دیگه همین...منتظر باشین تا عکسهای جدید!
بای
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 14:42 توسط StarFish |
سلام!
چطورین؟ خوبین؟؟ ما هم خوبیم بد نیستیم! آخییییییییی! ای دی اس ال برگشت! داشتم از بی اینترنتی فوت میشدم. البته دایال آپ داشتیم،ولی واقعا زجر آور بود! نمیدونم چند وقته هیچی ننوشتم! دلم تنگیده بود! خیلی برنامه های مختلف داشتیم،سرمون شلوغ بوده..هنوزم هست. ایشالا اگه خدا بخواد هفتهء دیگه میریم تهرون...احتمالا! دلم میخواد امروز خیلی کارا بکنم..اگه بشه! دیگهههههههههههه....فعلا همین! چهار تا عکس هم میذارم...محض خاطر گل روی شما! فهلا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:31 توسط StarFish |
سلام
.
.
چه سلامی؟ چه علیکی؟ ای دی اس المون پرید رفت!!!
ماماااااااااااااااااااااااااااااااااان! میخوام خودمو محکم بزنم!
سه ماهش تموم شد. امروز هم بابا دارن میرن تهرون. فکر نکنم تا برگشتن اونا اینترنت آدمی داشته باشیم!
یه چند وقتی ممکنه نیام...دلم براتون میتنگه!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:42 توسط StarFish |
سلام چطورین؟ خوبین؟ ما هم خوبیم بد نیستیم واااااااااااای خدا! من باید برم مغزمون عوض کنم! هرچی از تاریخ پستم بیشتر میگذره کمتر یادم میاد چه کارا کردم ولش...مهم نی از چهارشنبه بگم که رفتیم خونهء مادربزرگم. کار خاصی نکردیم(تا اونجایی که من یادم میاد پنجشنبه مهمون داشتیم. با خودمون بیست و سه نفر میشدیم کلا. ولی به طرز عجیب ناکی همه چی ردیف بود. کیکشو که خودم یکی دو روز قبلش درستیده بودم. ظرفهاشم دیروزش آماده کرده بودم. بقیهء چیزها هم به برق زدنی حاضر شدن. ماشاالله روزی مهمونامون خوب بود تازه من اون روز،روزه هم بودم! واقعا آخر شب داشتم تحلیل میرفتم ولی کلا خوب بود. هم اینکه تونستم از روزم حسابی استفاده کنم،هم اینکه بعد دویست سال یه مهمونی پاشو گذاشت تو خونهء ما براتون هم تعریف نمیکنم پذیرایی چی داشتیم،میترسم دوباره یکی پیدا شه بهم بگه: خیلی راجعبه خوراکی فکر میکنی جمعه ظهر چلو کباب خورون نبود،موکول شده بود به دوشنبه چون عید بود.برای همین با پدر جان روزه گرفتیم. بعد از اینکه ما کلی تو روزه بودیم عمو جونم زنگ زدن مارو دعوت کردن باغشون. من که همون اول گفتم من روزه مو میخورم! ولی بابا پاشونو کرده بودن تو یه کفش،الا و لله من روزه ام،روزه مون هم نمیشکنم. خلاصه ما چقدر التماس خواهش و اینا..یه وقتیش مامان زنگ زدن به زن عمو گفتن ما بابامون(بابای مامانم) بیایم؟؟! اونا هم لطف کردن و گفتن:ببببببببببببببللللللللللللله! خلاصه..مامان زنگ زدن به مادربزرگ. مادربزرگ با پدر بزرگ حرف زدن و اونا اول گفتن نه. بعدش دوباره زنگ زدن گفتن بریم خلاصه من و آبجی و مامان چقدر ذوق مرگ شدیم بماند! یه عااااااااالمه دوستای خوب من اونجا بودن. من در قلبم بسی مشعوف شدم که بالاخره با چنگ و دندون رفتیم بعد از نهار هم رفتیم چنان آب بازی ای کردیم که من تا به حال به عمر هیفده سالم همچین آب بازی ای نکرده بودم! یه بار با دختر عمه یه جای دیگه آب بازی کردیم که من فقط نصف بلوزم خیس شده بود! ولی اینباری از فرق سرم تا نوک انگشتهای پام خیییییییییییییس آب شده بود!! بعدشم که هممون کامل خیس شده بودیم،گل به هم پرت میکردیم! خلاصه یک پچل کاری ای شده بود! ولی انصافا خیلی خیلی خوش گذشت بعدشم هممون رفتیم بالا که مثلا دوش بگیریم گلها از سر و رومون شسته شن،آب نمیومد. خلاصه بساطی بود! بالاخره ما از لباس اضافیهای سیستر قرض کردیم. خودمون هم فقط یه بلوز به همراه داشتیم(یکی نبود بگه:آخه آدم عاقل،تو که میدونستی آب بازیه،چرا بیشتر لباس برنداشتی؟؟! این آی کیوی منو باید بذارن تو موزه!). دیگههههههههه همین برعکس همیشه هم خودمونو با عکس خفه نکردیم،از بس داشت بهمون خوش میگذشت. ولی یه عکس بسیار بامزه مامان ازمون گرفتن،همون موقعی که خیس خیس بودیم. خیلی بانمک شده! خیلی دوسش میدارم شنبه که دیروز باشه یه کیک سیب برای دوشنبه درست کردم. بعد به دختر عمه گفتم: من کیک درست کردم،تو یه چیز دیگه درست کن که هردومون کیک نیاورده باشیم. البته برا اون اینقدر توضیحات ندادم. بعد اون به من مسج زد دوشنبه چه خبره،من گفتم خونه مامانبزرگی دیگه. گفت: هااااااااااااان! یادم رفته بود! فکر کردم از بس بچه ها گفتن جلسه بده،تو کیک درست کردی که بیاین خونه ما جلسه!!! دیگه خلاصه خندیدیم بعد از ظهر هم رفتیم رو تردمیل. یه کم به ورزشهای کششی اضافه کردم امروز هم روزه ام. از صبح تا حالا هیچ کار مخصوصی نکردم مامااااااااااااااااااااااااااااااان..من چراغ اتاقم سوخته! اینقدر بده! یه چراغ خوابی دارم که لامپش پرمصرفه! از لج اینکه لامپ کم مصرفم سوخته همش اونو روشن میکنم. ولی اگه وسط روز برم تو اتقم خواب میرم،چون خیلی نورش رومانتیک و ملایمه یه تونیک هم دارم میدوزم. امیدوارم تا فردا تموم شه،میخوام دوشنبه ظهر بپوشمش دیروز مامان برام یه شلوار جین بامزه خریدن. آخه تمام شلوارهام گشاد شده بودن دیگههههههههههه ... همین میخوام عکس هم بذارم اشاالله خب کاری باری؟ فهلا پ.ن:شرمنده اگه آخر جمله هام هیچ علامتی نیس. کامپیوتر قاط زده.شما به بزرگی خودتون ببخشین پ.ن: گوشت ماهیچه اگه تو یخچال بمونه سبز میشه. اصلا نگران نشین،تا وقتی بوی بدی نمیده طوریش نیس. یه بار با آب بشورینش،یه بار بجوشونین و بعد خالیش کنین،بعدش هم بپزینش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:19 توسط StarFish |